محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

311

مناقب مرتضوى ( فارسي )

ديدم . فرمود : پيش اهل خود رفته ، عهد تازه كن . من رفته ايشان را ديدم و به خدمت امير باز آمدم . فرمود : چشم برهم نه ، نهادم . فرمود : بگشا . چون گشودم ، خود را بر بام سراى امير المؤمنين در كوفه يافتم . گفت : اى هبيره ، مردم دعوى مىكنند كه زن ساحره در يك شب از عراق عرب به هند مىرود اما او با وجود كفر بر آن قادر باشد ؛ ما با ايمان چرا قادر نباشيم ! و بدان كه نزد آصف برخيا يك علم بود از كتاب خداى و تخت بلقيس را كه از شهر سبا يك ماه راه بود در طرفة العين پيش سليمان آورد و من كه وصى خير المرسلينم مرا علم بر چهار كتاب است ، قادر نباشم بر آنچه مىخواهم ! » منقبت : هم در مصابيح القلوب از امّ سلمه - رضى اللّه عنها - مروى است كه گفت : « روزى سه نفر از مشركان عرب آمده گفتند : يا محمد ، تو دعوى مىكنى كه من از ابراهيم و موسى و عيسى فاضل‌ترم و حال آنكه ابراهيم خليل اللّه بود و موسى كليم اللّه و عيسى روح اللّه و تو نيستى . آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود كه : ابراهيم خليل اللّه بود ، من حبيب اللّه‌ام و حبيب بهتر است از خليل و اگر موسى بر طور سينا با حقّ سبحانه مكالمه كرد ، من در ليلهء معراج بر عرش اعظم با حقّ تعالى سخن كردم و نود هزار سخن از اسرار شريعت و طريقت و حقيقت آموختم . پس دست‌هاى مبارك برهم زده به زبان معجز بيان فرمود : يا على ، درياب . امير المؤمنين فى الفور حاضر گرديد . آن سرور به بشاشت تمام و سرور مالاكلام بر پيشانيش بوسه داده پرسيد : كجا بودى يا اخى ؟ گفت : در فلان نخلستان . فرمود : پيراهن مرا پوشيده با اين سه نفر بر گور يوسف بن كعب برو دعا كن تا به بركت دعاى تو حقّ سبحانه او را زنده گرداند . امير المؤمنين پيراهن سيّد المرسلين را پوشيده با آن سه نفر بيرون رفت . امّ سلمه گويد : من نيز به اجازت آن سرور رفتم ، ديدم كه امير المؤمنين بر سر گور مدروس مطموس يوسف بن كعب ايستاده گفت : اى صاحب قبر برخيز . به اذن اللّه تعالى گور در جنبش درآمده بشكافت و پيرى از آنجا برخاسته گفت : السّلام عليك يا وصى خير المرسلين . امير گفت : كيستى ؟ گفت : من يوسف بن كعب صاحب الاخدودم ؛ سيصد سال گذشته كه از دنيا رحلت نموده‌ام . در اين ساعت آوازى به گوش من رسيد كه شخصى مىگويد : اى يوسف ، برخيز از براى تصديق خاتم انبيا محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . آن مشركان به يكديگر نگريسته گفتند : مبادا قريش بدانند كه به سبب خواهش ما محمّد را چنين معجزه ظاهر شد ! پس گفتند : يا على ، بگو تا به مقام خود رود . امير گفت : اى يوسف ، بخواب كه قيامت نزديك است . او به قبر فرو رفت و گور بر وى ، خودبه‌خود راست شد . »